صفحه اصلی | فرم درخواست | مدیریت پنل پیامکی | همکاری با ما
******************************
تبلیغات
******************************

معرفی کتاب: قلاب ماهیگیری پدربزرگ

خب، پس از مدتی وقفه این فرصت ایجاد شده که بخش معرفی کتاب «یک پزشک» فعال شود، با این حساب خرداد پرکتابی خواهیم داشت.

برنامه‌ام این بود که برای این بخش اسپانسری پیدا کنم، اما گویا کسی به محبوبیت پست‌های فرهنگی اعتمادی ندارد، بنابراین با توفیقی اجباری و وارسته از تجاری شدن، با سبکی وارسته‌تر می‌توانم با فراغ بال آن طور که دلم می‌خواهد، کتاب معرفی کنم.

اما به عنوان مقدمه می‌خواستم از زاویه دیگری به رکورد بازار کتاب نگاه کنم و این بار از ناشران و مترجمان و نویسندگان و توزیع‌کنندگان کتاب گلایه کنم که در بخش «تبلیغ» و رسانه‌ای کردن کتاب‌ها به خوبی نقش را ایفا نمی‌کنند.

به عنوان کسی که همیشه اخبار تازه‌های کتاب را دنبال می‌کنم، خیلی جسته و گریخته متوجه تازه‌های نشر می‌شوم، سایت‌های فروش کتاب آنلاین فاقد توضیحی خاصی برای معرفی کتاب‌ها هستند، به جز چند انتشاراتی بقیه سایت قابل اعتنایی ندارند و حتی خود کتاب‌ها هم فاقد مقدمه‌ای هستند که در آن در مورد کتاب، زندگینامه نویسنده و حال و هوای کتاب‌ توضیح داده شده باشد.

من مدتی است که بسیاری از کتاب‌هایم را به صورت آنلاین می‌خرم، و باید بگویم در بسیاری از موارد با چاشنی شانس و اقبال است که کتاب‌های خوب را پیدا می‌کنم.

به گمانم در شرایطی که می‌شود برای رکود بازار کتاب هزار دلیل آورد، شایسته نیست که از کارهایی که می‌شود دست‌کم برای خاموش نشدن شمع لرزان کتاب در تندباد روزگار انجام داد، خودداری کرد.

یکی از این کارها راه انداختن سایت‌ها و وبلاگ‌های پربار معرفی کتاب توسط نویسندگان، مترجمان و ناشران و تغییراتی در سایت‌های فروش کتاب است. همین کار ممکن است شمارگان چاپ کتاب‌ها را از چندصد نسخه کنونی به عدد امیدوارکننده‌تری سوق دهد.

می‌دانید گاهی به چه چیز فکر می‌کنم؟! اینکه به نظر می‌رسد جز نویسنده و مترجم، گاهی هیچ کس دیگری، حتی آن منتقدی که کتاب را در روزنامه معرفی می‌کند، کتاب را نمی‌خواهند و حتی ورق هم نمی‌زند! که اگر جز این بود، شاهد نقدها و معرفی‌های شورانگیزتر و درج بریده‌هایی از کتاب بودیم که شوق همگانی برای کتاب را برمی‌انگیختند.

در این میان ما وبلاگ‌نویس‌ها ما مقصریم، جامعه ما در حال حاضر بیشتر به روح نیاز دارد و القای ارزش، و درست در این شرایط نمی‌دانم ما چطور به خود اجازه می‌دهیم که مدام ذوق‌کنان از گجت‌هایی بنویسیم که تهیه‌شان حتی برای خود ما گاهی دور از دسترس می‌نماید.

اشتباه نکنید، نوشتن از فناوری کاری ارزشمند است، اما سکوت و ننوشتن از زندگی و روزمره‌ها و آنچه که می‌تواند ایجادکننده تغییر در متن جامعه باشد، اشتباه است.

پست‌های فرهنگی و متفاوت خواننده ندارند و بازدیدکننده نمی‌آورند؟ درست است!

حقیقت آن است که ما آنقدر به خواندن (بهتر است بگویم اسکن کردن سریع) مطالب پوسته‌ای در سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی عادت کرده‌ایم که تو گویی تبدیل به ذائقه‌ای «فست فود» پسند شده‌ایم، بنابراین گاهی کسی از ما دعوت کند که در رستورانی شیک با آداب خاص، غذایی صرف کنیم، از تغییر شرایط هراس پیدا می‌کنیم و محیط را بسیار پرتکلف می‌بینیم.

بیایید بیشتر از زندگی، موسیقی، روح و خودمان بنویسیم!

کتابی که امروز به شما معرفی می‌کنم، کتابی است نوشته گائو شین جیان به نام قلاب ماهیگیری پدربزرگ.

920241_orig

اعتراف می‌کنم که استقابل نسبی از این کتاب در نمایشگاه کتاب تهران، من را به این شک انداخت که نکند با کتابی سطحی روبرو هستیم، چه کنم، گاهی خیلی بدگمان می‌شوم، اما این طور نیست، کتاب داستان‌های کوتاه زیبا و ساده‌ای دارد.

کتاب، حجم کمی دارد و بیشتر از ۱۵۲ ندارد و به تناسب بهای آن هم اندک (هفت هزار تومان) است، کتاب را نشر روزگار با ترجمه امیرحسین اکبری شالچی منتشر کرده است. البته ترجمه دیگری از کتاب را هم نشر آموت منتشر کرده است با عنوان خرید قلاب ماهیگیری برای پدربزرگ، مترجم آن کتاب مهسا ملک‌مرزبان است، کتاب نشر آموت را ندارم و بنابراین نمی‌توانم مقایسه‌ای بین صحت و روانی دو ترجمه انجام بدهم.

کتاب متشکل از ۱۰ داستان کوتاه است، بنابراین مناسب کسانی است که وقت زیادی برای خواندن کتاب‌های طولانی ندارند. (کتاب اصلی شش داستان دارد و گویا مترجم داستان‌هایی کوتاه از کتاب‌های دیگر را افزوده است، کتاب نشر آموت درست همان شش داستان کتاب اصلی را دارد.)

داستان اول کتاب «رفیق» نام دارد که گفتگوی دو دوست است که پس از سیزده سال دوباره یکدیگر را می‌بینند، آنها با سرخوردگی در مورد تجارب غمبارشان با هم صحبت می‌کنند.

– «در این سال‌هایی که گذشت، باز چیزی نوشتی؟»

چه باید بگویم؟ می‌گویم: «نوشتن … در آن زمان می‌خواستم با پای خود سر به کوه بگذارم، تا زندگی‌ام در مدرسه به باد نرود. می‌خواستم جای کوچک و آرامی پیدا کنم تا بتوانم تجربیات و احساسات روزگارمان را روی کاغذ بیاورم. اما نتوانستم چیز خوبی بنویسم. یک کوه کاغذ سیاه به وجود آمد که خودم هم از آن خوشم نیامد.»

– چرا دوباره سعی نکردی چنین کاری بکنی؟

– چون نمی‌دانستم این نوشتن‌ها راه به کجا می‌برد.

– می‌فهمم. تحمل تنهایی از هر کاری دشوارتر است. تیرباران یک دم بیش نیست، اما تنهایی روز تا روز ادامه می‌یابد، سال تا سال. غلبه بر تنهایی کار ساده‌ای نیست. پس از آن، هنگامی که کمتر مرا می‌پاییند، راه می‌افتادم و ده مایل را پست سر می‌گذاشتم و خود را به دهکده می‌رساندم یا در حمام‌های بزرگ، خود را این طرف و آن طرف می‌زدم تا گفتگوهای دیگران را بشنوم. چون هیچ کسی نبود که با او حرف بزنم.

– هوم ..، تو باید کتابش را می‌نوشتی، اینها تجربه‌های نسل ماست.

– پس از آن رویداد ناگهانی تیانانمن، یک شب همه‌اش را سوزاندم.

– چه حیف شد، چفدر بود؟

– تقریبا ۸۰۰ صفحه، در پایان بخش آخرش نوشته بودم : قهرمان که زمانی دراز کوهنوردی کرده بود، خسته و کوفته به پلاژی کوچک و نی‌ای تکیه داد، خودش را روی زمین انداخت. به اطراف نگاه کرد، هیچ پرنده‌ای نمی‌خواند، صدای هیچ حشره‌ای درنمی‌امد، ساکت و آرام بود. هیچ چیزی نبود مگر آسمانی بسیار صاف که از میان دو قله دیده می‌شد. میان دو قله خارزاری پیدا شده بود، هیچ راهی قابل عبور نبود. اما فکر کرد که اگر کمی سعی کند، می‌تواند خود را بالای صخره‌های برهنه بکشاند و به جایی برساند که آسمان بی‌گمان روشن‌تر و شفاف‌تر است.

– عالی است. چه تصورات زیبایی. باید یک بار دیگر این رمان را بنویسی.

با ناآرامی اتاق را بالا پایین می‌کنی، جلوی پنجره می‌روی و بخار شبشه را پاک می‌کنی. با چشمانی که سرخوردگی در آن موج می‌زند، به بیرون خیره می‌شوی.

می‌گویم: از او هم خواهم نوشت. این فقط آخرش بود.

برف می‌آید. پنجره را باز می‌کنی و جوری این را می‌گویی که انگار هیچ حرف مرا نشنیده باشی.

بخار درون اتاق، با مکثی، جلوی پنجره حلقه می‌زند. انگار نمی‌خواهد بیرون برود.

می‌گویی: بیا بیرون برویم.

بیرون، در خیابان، هیچ بادی نمی‌وزد، چکمه‌های چرمی سنگینت روی برف پانخورده‌ای که همین الان روی خیابان نشسته فرومی‌رود. من به تو می‌رسم و کنارت از همان راهی می‌گذرم که هر روز با هم از آن به دبستان و بعدا به دبیرستان می‌رفتیم.

– زندگی خنده‌دار است، نه؟ ناگهان می‌ایستی و بی آنکه هیچ لبخندی بر لب داشته باشی، به من خیره می‌شوی.

– معلوم است، تو بالاخره داستان زندگی‌ات را روی صفحه خیابان خواندی.

– لعنت بر … پیش از آنکه دشنام بدهی، لبخند بر چهره‌های هر دوی ما می‌نشیند، از ته گلو خنده سر می‌دهیم، چنان بلند که مردم با تعجب به ما خیره می‌شوند.

05-20-2013 02-07-51 AM

گائو شین جیان متولد سال ۱۹۴۰ است، او یک رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و منتقد ادبی است و در سال ۲۰۰۰ برنده جایزه نوبل ادبیات شده است.

خرید آنلاین کتاب

می 20th, 2013 | تعداد بازدید/86 views | دسته بندی : تازه ها

محمود رضا مرادی مهرآبادی

از سال 1375 فعالیت خود را در حوزه رایانه و هنر آغاز کردم - مدرس فناوری اطلاعات و شاخه های هنری - http://moradiphoto.ir






استفاده از مطالب این پایگاه در وبلاگ ها و وبسایت ها با ذکر نام منبع ( مرکز فناوری و اطلاعات ایران ) مجاز می باشد
CopyRight (C) Iran Information Technology Center i-ITC.ir
پیاده سازی شده توسط شرکت فنی مهندسی توسعه آرمان پندار (فتاپ)