صفحه اصلی | فرم درخواست | مدیریت پنل پیامکی | همکاری با ما
******************************
تبلیغات
******************************

در نیم‌روز روشن

فرانک مجیدی: سوار اتوبوس قدیمی سفید با خط‌های قرمز آشنا شده‌ام. از همان ورود، تعجب می‌کنم. از این‌که بوی ماندگی و دود داخل اتوبوس نیست و پاکیزه است. هوای داخل اتوبوس پاک و شفاف است و جان می‌دهد برای نفس‌های حسابی و عمیق. از کنار توده‌های بی‌رنگ انسانی که صاف و ثابت سر جای‌شان نشسته‌اند عبور می‌کنم و دو صندلی ردیف‌های آخر اتوبوس را که خالی مانده‌اند، انتخاب می‌کنم. کوله را می‌اندازم روی یکی و صندلی پاکیزه‌ی سرخ کناری می‌ماند برای نشستن خودم. از پنجره‌ی شسته‌ی اتوبوس، درختان جاده‌ی روستایی را نگاه می‌کنم. درخت‌های سبز، آبی آسمانی، قرمز گلی، یاسی… این درخت‌های سرتاسر یک‌رنگ پرشکوفه برای‌م عادی و بدیهی هستند. با هر نسیم، شاخه‌های درختان رنگی کمی تکان می‌خورد و صدایی لطیف مانند به‌هم خوردن آویزهای شیشه‌ای و سازی خوش‌نوا از راهی دور، به گوش می‌رسد. آرام‌م و این آرامش را دوست دارم. جاده را دوست دارم و سعی می‌کنم فقط به همین لحظه فکر کنم.

اتوبوس نگه می‌دارد. مسافری می‌خواهد سوار شود. نگاه سریعی به تمام صندلی‌های پر می‌اندازم. کوله‌ی من باید جای‌ش را به مسافر تازه بدهد. مسافر به ردیف من رسیده و من انتخابی جز برداشتن کوله‌ام و آویختنش به پشتی صندلی مقابل ندارم. در حین کار نگاهی سریع به همسفر تازه‌وارد می‌اندازم. تیپ و لباس راحت و کتان‌ش دلپذیر است. مرد، بخاطر موهای کوتاه سرتاسر سپیدش، بزرگ‌تر از سن تقویمی‌اش نشان می‌دهد. استخوان‌های گونه‌اش کمی برجسته است و چشم‌هایی مهربان و نگاهی عمیق و اندوهگین دارد. برخلاف موهایش، سبیلش مشکی است. پیراهن کتان سه‌دکمه به‌رنگ سبز سیر دارد که حاشیه‌ی یقه‌ی پاکستانی و آستین‌های بلند بی‌دکمه‌اش پارچه‌ی مشکی کتان نازک دوخته‌شده. جنس جلیقه‌اش هم گمانم از همان پارچه‌ی حاشیه‌دوزی پیراهنش است. کیفی ساده و خورجین مانند دارد که تا حد دفرمه نشدن شکلش، پر از کتاب شده و یک‌وری روی شانه‌اش انداخته. شلوار کتان کرم‌روشن و کفش کتانی مشکی.

-سلام.

با لبخندی محجوبانه، پاسخش را می‌دهم و می‌نشیند.

خیلی ناگهانی چیزی را که در ذهن دارم با صدای بلند بیان می‌کنم: «ناراحت نمی‌شید اگه موسیقی گوش کنم؟ هندزفری‌م رو همراهم نیاوردم!»

– راحت باشید!

از خودم تعجب می‌کنم، سال‌هاست با اتوبوس مسافرت می‌کنم و تا به‌حال کلمه‌ای با بغل‌دستی‌م حرف نزدم. مرد، کتابی از کیف‌ش در می‌آورد. از این کتاب‌های با ورقه‌ی زرد شده که بوی سال‌های سال قبل را می‌دهد. تصمیم می‌گیرم مؤدب باشم و خودم را برای فضولی در اسم کتاب نکُشم. «سقف» فرهاد را گذاشته‌ام. «سقفی که تن‌پوشِ هراسِ ما باشه…» با فرهاد زمزمه می‌کنم و سعی می‌کنم با لحن خود او بخوانم. «تو فکر یک سقفم» پایانی را که می‌خواند، متوجه می‌شوم مرد بیش‌تر حواس‌ش به فرهاد است تا کتابش. می‌پرسم: «شما هم فرهاد گوش می‌دید؟» و در تعجب‌م که چه مرگ‌م است که نمی‌توانم صحبت با یک مسافر غریبه را قطع کنم! مرد، از این‌که فهمیده متوجه حس‌ش به ترانه شده‌ام، آشکارا خجالت کشیده و بلافاصله خودش را مشغول کتاب می‌کند. با لبخندی شرمگین، همان‌طور که کتاب می‌خواند جواب می‌دهد.

– بله، خب گاهی!

05-20-2013 08-48-36 AM

تأییدش، برخلاف چیزی که مغزم می‌گوید، مشتاق‌م می‌کند به توضیح دادن.

«می‌دونید؟ به نظر من فرهاد نظیر نداره. سوای کاراکتر معترض‌ش و بازه‌های زمانی اجرای ترانه‌های بزرگ‌ش، سبک خاص ادای بی‌نظیر واژه‌ها از هر جهت ازش یک خواننده‌ی متمایز می‌سازه. مگه می‌شه بگه «بوی گل محمدی» و بوی گلاب را حس نکنی؟ مگه می‌شه بخونه «شوق یک خیز بلند» و احساس نکنی ماهیچه‌های پات سرشار از میل پریدن و کش اومدن‌ه؟ وقتی می‌گه «یه پری می‌آد، ترسون و لرزون» پری کوچولوی خجالتی رو کنار اون چشمه‌ی زلال با یه درخت بید قشنگ کنارش، عیناً می‌شه دید. فرهاد، به هر کلمه‌ی ترانه‌اش شخصیتی رو می‌ده که اون کلمه باید داشته‌باشه.» به‌جایی نامعلوم خیره‌ام و بدون آن که بتوانم جلوی خودم را بگیرم دارم تمام احساس‌م را به خواننده‌ی محبوب‌م برای مسافری می‌گویم که مدت زیادی نیست دیدم‌ش، حتماً دارم حوصله‌اش را سر می‌برم. برای این‌که خودم را قانع کنم که ساکت شوم، نگاهی به او می‌اندازم. کتابش را بسته، سرش را پایین انداخته و با لبخندی محو گوش می‌دهد. لبخندش، نشانه‌ای از معذب بودن ندارد و صورتش را گرم‌تر کرده.

–  فکر نمی‌کردم هم‌سن‌های شما اصلاً یادشون هم باشه فرهاد رو!

پس علاقمند است. می‌توانم به پرچانگی ناخودآگاه‌م ادامه دهم. «اصلاً این‌طور نیست. من خیلی از هم‌سن و سال‌هام رو می‌شناسم که با ترانه‌های فرهاد زندگی می‌کنن. حرف‌های فرهاد، درد یک مقطع زمانی خاص نیست که نخ‌نما بشه.» از این‌که سرش را کمی بلند می‌کند، احساس راحتی بیشتری می‌کنم. «می‌دونید؟ من کمی بیش‌تر از یک ماه قبل، شرایط تحصیلی خیلی دشواری برام پیش اومد. پروپوزال‌م جواب نمی‌داد و متأسفانه اختلافاتی بود که مجبورم می‌کرد آزمایشگاهم رو عوض کنم. اون آخر هفته، به‌شدت غمگین بودم و مدام به کارهای فرهاد گوش می‌دادم، اما این‌بار فرهاد هم نمی‌تونست با ترانه‌های بزرگ‌ش از اندوه‌م کم کنه. تا این‌که یه آهنگ کمتر معروف‌ش، تمام امید و شجاعتی رو که نیاز داشتم، بهم داد. ترانه‌ی «سفر».» از گوشی‌ام پیدایش می‌کنم. و فرهاد آن ترانه‌ی نجات‌بخش را می‌خواند:

پا در زنجیر پرواز می‌کنم

با غم‌های درون اوج می گیرم

با شکست‌هایم به پیش می‌تازم

با اشک‌هایم سفر می‌کنم

دارم ترانه را زمزمه می‌کنم. مرد هم. وقتی دوباره این بند را تکرار می‌کند، بلندتر می‌خوانیمش. با…ااا اشک‌هایم سفـــــــــــــر می‌ی‌ی‌کنممم. لبخند می‌زنم و فکر می‌کنم که این مرد را سال‌هاست می‌شناسم. خیلی آشناتر از یک مسافر. «می‌دونید؟ من به وجود نشانه‌ها اعتقاد دارم. سال‌ها بود ترانه‌های فرهاد رو گوش می‌دادم، اما هیچ‌کدوم به اندازه‌ی این کلمات، در لحظاتی که واقعاً نیاز داشتم، بهم شجاعت نداد. اون‌روز، قدم می‌زدم و بارها و بارها این ترانه رو گوش دادم. تا متوجه شدم شب شده. اون‌وقت بود که تصمیم گرفتم به «نشانه»‌ی فرهاد عمل کنم. بهترین تصمیم رو گرفتم. آزمایشگاهم رو عوض کردم و کارم بلافاصله جواب داد. من آرامش‌م رو به فرهاد مدیون‌م. به صداقت و قطعیت‌ش در این ترانه.» احساس می‌کنم باید برای پرسش پرمحبت در نگاهش، تأکیدی روی حرف‌هایم بیاورم. «واقعاً، این حسی هست که به فرهاد دارم. من بیشتر از خاطرات ترانه‌های خوب، به فرهاد مدیون‌م. بزرگ‌تر از همه‌ی این خاطرات دوست‌ش دارم!» لبخند می‌زنم و ساکت می‌مانم. احساس می‌کنم حرف‌هایم را به کسی گفته‌ام، که باید. سرم را تکیه می‌دهم به پشتی صندلی‌ام و کوله را در بغلم محکم‌تر می‌گیرم. به درختان مسیر نگاه می‌کنم. نارنجی، سرخ، آبی، صورتی. چشمانم را می‌بندم.

چشم که باز می‌کنم، مسافر بغل‌دستی پیاده شده و کتاب و کاغذی کوچک و تاکرده روی عنوان کتاب، جای‌ش است. غروب دل‌انگیزی است و جاده‌ی قشنگ، انگار قرار است تا ابد ادامه یابد. فکر می‌کنم چقدر بامحبت است که کتاب‌ش را برای من گذاشته. بالاخره این فضولی که کتاب چه بوده، مرا نمی‌کشد! نسیم کمی کاغذ تاکرده‌ی روی کتاب را تکان می‌دهد. برش می‌دارم. فقط دو کلمه، دو کلمه که فلج‌م می‌کند:

متشکرم… (و کمی پایین‌تر) فرهاد.

من تمام مدت، کنار فرهاد مهراد نشسته‌بودم. باید به راننده بگویم نگه دارد، نه… قبل‌ش باید بپرسم مسافر عزیز و ساکت را کجا پیاده کرده، باید به فرهاد برسم. باید بگویم که او، باز هم برای‌م بیش از همه‌ی این‌ها بود که گفتم…


بیدار می‌شوم. ۵ صبح است. ساعتی که همیشه بیدار می‌شوم. با خودم می‌گویم من فرهاد را دیدم، خودِ خودِ فرهاد. مبهوت‌م، شادم، غمگین‌م، گریه‌ام گرفته.

آدم‌های زیادی در زندگی شناخته‌ام که پیش از آن‌که فرصتی دست دهد تا ببینم‌شان، یا به دورها رفته‌اند، یا اصلاً ساکن آن دورهایند و یا به دنیایی دیگر رسیده‌اند. فرهاد مهراد، یکی از آن خیل برای من است. کسی که روی نگاه و احساس و خاطرات من تأثیری بزرگ گذاشته. جز موسیقی اصیل ایرانی، تنها صدای او بود که اشک‌م را جاری می‌کرد و واقعاً، در لحظه‌ای که نیاز داشتم، ترانه‌اش راه بهتر را نشانم داد.

آدم‌های زیادی هستند که دوست‌شان دارم، و آن‌ها نمی‌دانند. آدم‌هایی که برای تمام خوب بودن‌شان، می‌شود آرزو کرد که روزی دیدشان، محکم در آغوششان گرفت و گفت: برای همه‌چیز ممنون! فرهاد مهراد یکی از آن‌هاست برای من. اما این‌بار من افسوس نمی‌خورم که هرگز او را نخواهم دید. می‌دانید؟ من با فرهاد در یک روز بهاری همسفر شدم. هم‌دیگر را دیدیم. واقعاً!

پ‌ن: از برخی از کامنت‌ها برمی‌آید که هذف نوشته، برای شماری از عزیزان روشن نشده‌است. آن‌چه که بیان شده، خوابی‌ است که شب شنبه دیده‌ام، و در ابتدای بخش نهایی نوشته که توضیح داده‌ام «بیدار می‌شوم…» معلوم می‌شود که این پست، یک خواب‌نوشته است. مسلماً نویسنده از آن‌که بیش از یک دهه از فوت خواننده‌ی محبوب‌ش می‌گذرد، اطلاع دارد.

می 20th, 2013 | تعداد بازدید/101 views | دسته بندی : تازه ها

محمود رضا مرادی مهرآبادی

از سال 1375 فعالیت خود را در حوزه رایانه و هنر آغاز کردم - مدرس فناوری اطلاعات و شاخه های هنری - http://moradiphoto.ir






استفاده از مطالب این پایگاه در وبلاگ ها و وبسایت ها با ذکر نام منبع ( مرکز فناوری و اطلاعات ایران ) مجاز می باشد
CopyRight (C) Iran Information Technology Center i-ITC.ir
پیاده سازی شده توسط شرکت فنی مهندسی توسعه آرمان پندار (فتاپ)